ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

185

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

عقب جلال الدين روانه شدند . الغ خان همشيرهء سلطان جلال الدّين ، رضيّه ، را كه شيمتى مرضيه داشت بر تخت سلطنت دهلى ممكن گردانيد و خود راتق [ و ] فايق و حاكم و مشير مملكت بود . از آن طرف منكوقان دربارهء جلال الدين سيورغايمش بىنهايت مبذول فرمود و حكم يرليغ نفاذ يافت كه سالى بهادر با لشكرى كه در آن حدود مقيم‌اند مدد دهند و او را به حوزهء ملك موروث رسانند و گلزار آن را از خار و خاشاك پرخاش مماليك كه « اذناب ، صرن رؤسا » 172 صفت دارند پيراسته گرداند . جلال الدين مراجعت كرد و سالى بهادر با لشكرى تمام مصاحب او شد و ولايت جحنير كه سر حدّ دهلى بود از آنجا يك قدم پيشتر نتوانستند رفتن ، به اضطرار مراجعت نمودند . پس جلال الدّين حدود لهاوور و كوجه و سوذره كه ايل مغول بود در تصرّف گرفت و به جزوى از كل ، اضطرارا خرسند گشت . بعد از مدتى الغ خان سلطان رضيه را از فراز تخت در كنار « نعم الختن القبر » 173 جاى و آرام داد و ناصر الدين را كه دختر او را در قيد عقد زوجيت داشت كلاه سلطنت بر سر نهاد . بعد از دو سه سال با آنك اسم سلطنت مجرد داشت و حكم رد و قبول به ارادت الغ خانى منوط بود ، باز عرق غدر كه چون خلف وعد زلف جعد بريده باد 174 نابض شد و داماد خود را هلاك كرد و اين دو بيتى حسب حال افتاد : بيت هر روز كند جور فلك بيدادى * هر لحظه رهين غم كند آزادى اين شاهد ملك خوش عروسى است و ليك * هر روز در آغوش كشد دامادى الغ خان چون عرصهء ملك را از معارضان پاك كرد ، بر سرير سلطنت پاى نهاد و او را سلطان غياث الدّين لقب دادند و خزاين و دفاين و لشكر و الوس در قيد ضبط فرمان آورد و برين حال يكچندى ، م « گرد كرهء خاك بر آمد گردون » .